تبلیغات
مجله ادبی مثلث - نوشتن به روایت پل استر
مجله ادبی مثلث
ادبیات ایران و جهان
آلبر کامو  ویلیام فاکنر اگزوپری صادق هدایت

چرا می نویسم

نوشتن به روایت «پل استر»

یک/

یک دوست آلمانی از موقعیت‎هایی می‎گوید که‎ پیش از دنیا آمدن دو دخترش پیش‎آمده.

نوزده سال قبل، الف درحالی‎که حاملگی حسابی‎ سنگین‎وزنش کرده بوده، روی کاناپه‎ی اتاق نشیمن‎اش‎ نشسته و تلویزیون را روشن کرده. شانس آورده و دیده فیلمی تازه شروع شده و عنوان‎بندی ابتدایی‎اش‎ در حال پخش است: قصه‎ی راهبه، یک درام هالیوودی‎ محصول دهه‎ی ۱۹۵۰ با بازی آدری هپبرن. الف‎ خوشحال از بابت سرگرمی پیش‎رو، نشسته به تماشا و درجا غرق فیلم شده، فیلم که به نیمه رسیده، دردش گرفته. شوهرش رسانده‎اش به بیمارستان و او نفهمیده فیلم چه‎طور تمام شده.

سه سال بعد، الف که بچه‎ی دومش را حامله بوده، باز نشسته روی کاناپه و تلویزیون را روشن کرده. باز هم فیلمی در حال نمایش بوده، این بار هم قصه‎ی راهبه با آدری هپبرن. حتی عجیب‎تر از مورد قبلی‎ (و خودش خیلی تحت تأثیر این نکته قرار گرفته‎ بود) ، که وقتی تلویزیون را روشن کرده درست‎ همان لحظه‎ای از فیلم بوده که سه سال قبل آن را رها کرده بود. این بار توانسته فیلم را تا آخر ببیند. کم‎تر از پانزده دقیقه بعد دردش گرفته و برده‎اندش‎ بیمارستان تا بچه‎ی دوم به دنیا بیاید.

این دو دختر تنها بچه‎های الف هستند. اولین‎ زایمان برایش خیلی سخت بوده (دوستم راحت از پس آن برنیامد و تا ماه‎ها مریض بود) ، اما زایمان دوم‎ برایش راحت‎تر بوده و هیچ نوع دردسری نداشته.

دو/

پنج سال پیش تابستان را با بچه‎ها و همسرم در ورمانت گذراندم، کلبه‎ی قدیمی دورافتاده‎ای بالای‎ کوه کرایه کرده بودیم. یک روز زنی که مال شهر مجاور بود آمد دیدن‎مان، همراه دو بچه‎اش، یک‎ دختر چهارماهه و یک پسر هیجده‎ماهه. دختر من سال‎ها تجربه‎ی زندگی اگر هیچ فایده‎ای نداشته، این درس را به من داده‎ است: اگر مدادی توی جیب‎تان باشد این فرصت را دارید که یک روز وسوسه شوید و بنا کنید به استفاده از آن. خودم هم دوست دارم به‎ بچه‎هایم همین را بگویم، این‎گونه بود که نویسنده شدم.

تازه سه‎سالش شده بود، برای همین از بازی کردن‎ با دختر او، هر دوشان خیلی کیف می‎کردند. من و همسرم با مهمان‎مان توی آشپزخانه بودیم، و بچه‎ها بیرون داشتند بازی می‎کردند.

پنج دقیقه بعد صدای شکستن چیزی بلند شد. پسر کوچولو آن طرف خانه داشته در سرسرا پرسه‎ می‎زده. از آن‎جایی که درست دو ساعت پیش‎ همسرم یک گلدان در سرسرا گذاشته بود، حدس زدن‎ این‎که چه اتفاقی افتاده کار سختی نبود. لازم نبود که بروم نگاه بیندازم و ببینم زمین پر از خرده‎شیشه‎ است و به اندازه‎ی یک حوض آب-و مقدار زیادی‎ ریشه و گل پرپر.

حالم گرفته شد. به خودم گفتم: “بچه‎های‎ نکبت. آدم‎های نکبت با بچه‎های دست‎وپاچلفتی‎ نکبت‎شون. به اجازه‎ی کی بی‎خبر پا شدن اومدن‎ این‎جا؟ ”

به زنم گفتم جمع‎وجور کردن این کثافت‎کاری با من. درحالی‎که زنم و مهمان عزیزمان صحبت‎شان‎ را ادامه می‎دادند من با جارو و خاک‎انداز و کهنه راه‎ افتادم به طرف سرسرا.

پل استر

سال‎ها تجربه‎ی زندگی به من یاد داده است: اگر مدادی توی جیب‎تان‎ باشد این فرصت را دارید که یک روز وسوسه شوید و بنا کنید به استفاده از آن

زنم گلدان را گذاشته بود روی یک میز چوبی‎ که زیر نرده‎ی پله‎ها بود. این راه‎پله خیلی شیب‎دار و باریک بود. در فاصله‎ای کم‎تر از یک متر از پایین‎ترین‎ پله، پنجره‎ای بزرگ بود. این جزئیات را ذکر می‎کنم‎ چون مهم است. همه‎ی این‎ها به اتفاقاتی که بعدا افتاد ربط پیدا می‎کند.

کار تمیز کردنم هنوز تمام نشده بود که دخترم‎ از اتاقش دوید بیرون و آمد تو پاگرد طبقه‎ی دوم. درست پای پله‎ها ایستاده بودم بنابراین یک لحظه‎ دیدم‎اش (اگر چندتا پله عقب‎تر بود از چشمم پنهان‎ می‎ماند) ، در همان یک لحظه همان روحیه‎ی شاد و شنگولی را در او تشخیص دادم که میان‎سالی مرا آکنده از سرخوشی کرده بود. همان موقع، قبل‎ از این‎که فرصت خوش‎وبش پیدا کنم، سکندری‎ خورد. نوک کفشش گیر کرده بود به پاگرد. درست‎ همین‎جوری بدون هیچ جیغ‎ودادی شیرجه رفت‎ توی هوا. منظورم این نیست که افتاد یا غلت خورد یا پرت شد پایین. منظورم این است که داشت پرواز می‎کرد. آن سکندری عملا فرستاده بودش هوا، و مسیر پروازش طوری بود که می‎دیدم مستقیم دارد می‎رود سمت پنجره.

حالا من چه‎کار کردم؟ نمی‎دانم چه‎کار کردم. سکندری خوردن‎اش را از آن‎طرف نرده می‎دیدم. وقتی او داشت بین پاگرد و پنجره پرواز می‎کرد، من روی پله‎ی پایینی ایستاده بودم. چه‎جور رسیدم‎ آن‎جا؟ درست است که فاصله چند متر بیش‎تر نبود مسئله این‎جاست که غیرممکن به نظر می‎آید که در آن مدت کوتاه-تقریبا هیچی-این چند متر را طی‎ کرد. اما آن‎جا بودم، و سربزنگاه سرم را بلند کردم، دستم را باز کردم و گرفتم‎اش.

سه/

چهارده سالم بود. برای سومین سال متوالی پدر و مادرم مرا به یک اردوی تابستانی فرستاده بودند در ایالت نیویورک. آن‎جا بیش‎تر وقتم را صرف بازی‎ بسکتبال و بیسبال می‎کردم، ولی چون اردو مختلط بود فعالیت‎های دیگری هم بود: “جمع” های شبانه، کلنجارهای ناشیانه با دخترها، همان شیطنت‎های‎ همیشگی سن بلوغ. یادم می‎آید یواشکی سیگار برگ ارزان می‎کشیدیم، و نایلون‎های پر از آب به‎ هم پرت می‎کردیم.

هیچ‎کدام از این‎ها مهم نیست، فقط می‎خواستم‎ تأکید کنم چهاده‎سالگی چه سن حساسی است. دیگر بچه نیستی، هنوز هم بزرگ نشدی و بین این‎که‎ چی بودی و چی قرار است بشوی تاب می‎خوری. آن‎قدر بچه بودم که فکر می‎کردم قابلیت بازی کردن‎ در لیگ‎های معتبر را دارم اما آن‎قدر بزرگ بودم که‎ در وجود خدا شک کنم. کتاب “مانیفست حزب‎ کمونیست” را خوانده بودم ولی هنوز از تماشای‎ کارتون‎های صبح شنبه لذت می‎بردم. هر وقت به آینه‎ نگاه می‎کردم انگار داشتم کس دیگری را می‎دیدم.

توی گروه ما حدود شانزده یا هجده‎تا پسر بود. بیش‎تر ما چند سال بود که همدیگر را می‎شناختیم‎ ولی چند تازه‎وارد هم آن تابستان به جمع ما پیوستند. یکی‎شان اسمش رالف بود. پسر آرامی بود و اشتیاقی‎ برای بسکتبال و بیسبال از خود نشان نمی‎داد و با این‎که هیچ‎کس آن‎قدرها اذیتش نمی‎کرد، زیاد با بچه‎ها قاطی نمی‎شد. آن سال از چندتا درس افتاده‎ بود و بیش‎تر وقت آزادش را یکی از مشاورها به‎اش‎ خصوصی درس می‎داد. آدم افسرده‎ای بود و دلم‎ برایش می‎سوخت، اما نه آن‎قدرها، نه آن‎قدر که‎ شب خوابم نبرد.

مشاوران ما همه دانشجویان نیویورکی دانشگاه‎ بروکلین و کوئینز بودند. این بسکتبالیست‎ها، دندان‎پزشک‎های آینده، حسابدارها و معلم‎های‎ متلک‎پران، از اعماق وجود، بچه‎شهری بودند. مثل‎ اغلب نیویورکی‎های واقعی به زمین می‎گفتند “کف” . حتی اگر آن‎چه زیر پای‎شان بود چمن، ریگ یا گل‎ بود. حواشی زندگی اردوی تابستانی سنتی برای‎ آن‎ها همان‎قدر غریب بود که تئوری‎های پیچیده‎ی علمی برای یک دهقان اهل ایالت آیووا. قایق، سوت، کوهنوردی، چادر زدن، آواز خواندن دور آتش که در ذهن آن‎ها هیچ جایگاهی نداشت. به ما تنها نحوه‎ی پرتاب توپ و جدال برای ریباند در بازی بسکتبال‎ را یاد می‎دادند؛ در مواقع دیگر بازی‎های خشن راه‎ می‎انداختند یا جوک تعریف می‎کردند.

حالا تصور کنید میزان تعجب ما را وقتی یک‎ روز غروب یکی از مشاورها اعلام کرد فردا قرار است برویم پیاده‎روی در جنگل. یک‎دفعه این فکر به‎اش الهام شده بود و اجازه نمی‎داد کسی این فکر را از سرش بیندازد. گفت: “بسکتبال دیگه بسه. دورتادورمون رو طبیعت گرفت. وقتشه که ازش‎ استفاده کنیم و یه اردوی واقعی داشته باشیم. ” یا از این قبیل حرف‎ها. برای همین، استراحت بعد از ناهار که تمام شد، همه‎ی دارودسته‎ی شانزده یا هجده نفری‎ پسرها، همراه دوتا مشاور، راهی جنگل شدیم.

اواخر ژوئیه ۱۹۶۱ بود. یادم هست که همه کم‎وبیش‎ شاد و شنگول بودند و نیم ساعت بیش‎تر نگذشته بود که همه به این نتیجه رسیدند پیاده‎روی ایده‎ی خوبی‎ بوده. البته هیچ‎کس قطب‎نما نداشت و کوچک‎ترین‎ تصوری نداشت که کجا داریم می‎رویم. ولی همه‎ داشتیم لذت می‎بردیم و اگر هم گم می‎شدیم چه‎ فرقی می‎کرد؟ دیر یا زود راه‎مان را پیدا می‎کردیم.

بعد باران گرفت. اول چندان قابل توجه نبود، چند قطره‎ی کوچک از میان برگ‎ها و شاخه‎ها می‎ریخت‎ که نگران‎کننده نبود. پیاده‎روی را ادامه دادیم، نمی‎خواستیم چند قطره باران شادی‎مان را خراب‎ کند. چند دقیقه بعد باران شدیدتر شد. همه خیس آب شدند و مشاوران تصمیم گرفتند برگردیم. تنها مشکل این بود که هیچ‎کس نمی‎دانست اردوگاه‎ کجاست. جنگل انبوه بود، متراکم از شاخ و برگ‎ درختان و بوته‎های خاردار، و ما هم در مسیر آمدن‎مان مدام تغییر جهت داده بودیم. برای این‎که‎ سردرگمی‎مان کامل شود دیدمان هم حسابی کم‎ شده بود. جنگل داشت تاریک می‎شد اما با شروع‎ باران و سیاه شدن آسمان، حالا دیگر بیش‎تر انگار شب بود ته سه یا چهار بعدازظهر.

بعد رعد زد و بعد صاعقه. توفان گریبان‎مان را گرفته بود و معلوم شد این توفان تابستانی قرار است حد اعلای توفان‎های تابستانی باشد. در تمام‎ عمرم چنین توفانی ندیده‎ام، چه قبل از آن واقعه چه‎ بعدش. بارانی که روی سرمان می‎بارید آن‎قدر شدید بود که دردمان می‎آمد. هربار که رعد می‎زد احساس‎ می‎کردیم بدن‎مان به لرزه درمی‎آید. انگار از آسمان‎ تیر می‎بارید-یک صاعقه‎ی ناگهانی بود که همه‎چیز را روشن و حسابی سفید می‎کرد. درخت‎ها آتش‎ گرفتند و شاخه‎هاشان شروع کردند به دود کردن. بعد یک‎لحظه همه‎جا تاریک می‎شد، بعد صدای انفجار دیگری می‎آمد و صاعقه جای دیگری می‎زد.

و چیزی که باعث ترس‎مان می‎شد صاعقه بود، و با ترس سعی می‎کردیم از آن فرار کنیم. ولی دامنه‎ی توفان وسیع بود، و هر جا می‎رفتیم صاعقه بود. یک‎جور فرار آشفته بود، دور خودمان می‎چرخیدیم. بعد ناگهان یک نفر یک فضای خالی در جنگل پیدا کرد. بین‎مان بحث مختصری پیش‎آمد که امن‎تر است در فضای باز بایستیم یا زیر درخت‎ها بمانیم. آن دسته که معتقد بودند که برویم فضای باز برنده‎ شدند و دویدیم سمت فضای باز.

مرتع کوچکی بود، بیش‎تر شبیه چراگاهی متعلق‎ به یکی از کشاورزان محلی، برای رفتن به آن‎جا مجبور بودیم از زیر سیم خاردار بگذریم. یکی‎یکی‎ سینه‎خیز خرده‎خرده داخل شدیم. من در صف‎ وسط بودم، درست پشت سر رالف. تا او آمد که از زیر سیم خاردار رد شود، یک صاعقه‎ی دیگر زد. من‎ یک متری فاصله داشتم، ولی چون باران مستقیم‎ به چشمم می‎خورد درست نفهمیدم چی شد. فقط فهمیدم رالف از حرکت ایستاده است. فکر کردم‎ شوکه شده، برای همین سینه‎خیز از کنارش رد شدم. وقتی رسیدم آن‎طرف، بازویش را گرفتم و کشیدم‎اش.

نمی‎دانم چه‎قدر در آن چراگاه ماندیم. حدس‎ می‎زنم یک ساعت، تمام مدت باران و رعدوبرق ادامه‎ داشت و بر سرمان فرومی‎ریخت. از آن باران‎ها بود که‎ از کتاب مقدس آمده بود بیرون، و بارش‎اش طوری‎ بود که انگار هیچ‎وقت تمام نخواهد شد.

دوسه‎تا از پسرها زخمی شده بودند-شاید از صاعقه شاید هم از شوک اصابت صاعقه به‎ نزدیکی‎شان و چراگاه از صدای ناله‎هاشان پر شد. بقیه‎ی بچه‎ها گریه می‎کردند و دعا می‎خواندند. بقیه با صدای لرزان می‎کوشیدند راه‎حل‎های عاقلانه پیشنهاد کنند. گفتند وسایل فلزی‎تان را بیندازید دور، فلز صاعقه را جذب می‎کند. همه‎مان کمربندهای‎مان را باز کردیم و پرت کردیم آن‎طرف.

یادم نمی‎آید حرفی زده باشم. یادم نمی‎آید گریه‎ کرده باشم. من و یکی از بچه‎ها سرگرم مراقبت از رالف بودیم. هنوز بی‎هوش بود. دست‎ها و بازوهایش را مالش دادیم. زبانش را پایین نگه داشتیم تا راه حلقش‎ را نگیرد، به‎اش گفتیم تحمل کند. مدتی که گذشت‎ پوستش شروع کرد به کبود شدن. به نظرم آمد بدنش‎ دارد سرد می‎شود اما با این‎که شواهد خیلی آشکار بود، هیچ‎وقت به ذهنم خطور نکرد که ممکن است‎ به هوش نیاید. آخر فقط چهارده سالم بود، از کجا می‎دانستم؟ قبلش هیچ‎وقت مرده ندیده بودم.

به نظرم به خاطر سیم خاردار بود. بقیه‎ی بچه‎ها که‎ صاعقه به‎شان خورده بود، شوکه شده بودند و یکی‎دو ساعتی بدن‎شان درد می‎کرد، و بعد خوب شدند. اما رالف وقتی صاعقه زده بود درست زیر حفاظ فلزی‎ بود و صاعقه خورده بود به بدنش.

بعدا وقتی به‎ام گفتند مرده، فهمیدم جای یک‎ سوختگی بیست‎سانتی پشت‎اش بوده. یادم است که‎ کلی با خودم کلنجار رفتم تا توانستم این خبر را هضم‎ کنم، به خودم می‎گفتم زندگی‎ام هیچ‎وقت مثل قبل‎ نمی‎شود. عجب این‎که اصلا نمی‎توانستم تصور کنم‎ چه‎طور این اتفاق کنار من افتاده. فکر نمی‎کردم اگر یکی‎دو لحظه دیرتر صاعقه زده بود به من می‎خورد. به این فکر می‎کردم که زبانش را نگه دارم و به‎ دندان‎هایش نگاه می‎کردم. دهانش طوری بود که‎ انگار یک‎کمی اخم کرده و از آن‎جا که لب‎هایش‎ نیمه‎باز بود یک ساعتی داشتم به نوک دندان‎هایش‎ نگاه می‎کردم. بعد از سی و چهار سال هنوز آن‎ها را یادم است، همین‎طور چشم‎های نیمه‎بسته نیمه‎بازش. آن‎ها را هم یادم است.

چهار/

همین چند سال پیش بود که نامه‎ای به دستم‎ رسید از خانمی که در بروکسل زندگی می‎کرد. نامه‎ ماجرایی را شرح می‎داد درباره‎ی یکی از دوستانش، مردی که از بچگی می‎شناخت.

پل استر

پل استر

این مرد در سال ۱۹۴۰ به ارتش بلژیک پیوسته‎ بود. بعد از این‎که در آن سال کشور به تصرف نازی‎ها درآمد، او دستگیر شد و در یکی از اردوگاه‎های جنگی‎ آلمان به زندان افتاد. تا پایان جنگ در سال ۱۹۴۵، در آن‎جا ماند.

زندانیان اجازه‎ی نامه‎نگاری با کارکنان صلیب سرخ‎ بلژیک را داشتند. زندانی به‎طور اتفاقی از طریق همین‎ مکاتبات با زنی دوست شد-یک پرستار صلیب سرخ‎ اهل بروکسل-و تا پنج سال بعد هر ماه باهم نامه‎ ردوبدل می‎کردند. با گذشت زمان آن‎ها دوست‎های‎ صمیمی شدند. زمانی رسید (مطمئن نیستم چه‎قدر طول کشید) که آن‎ها فهمیدند چیزی ورای دوستی‎ میان‎شان شکل گرفته. نامه‎نگاری ادامه داشت، با هم صمیمی‎تر شدند، و در نهایت به هم اظهار عشق‎ کردند. چه‎طور چنین چیزی ممکن است؟ آن‎ها هیچ‎وقت همدیگر را ندیده بودند، یک دقیقه هم در محضر هم ننشسته بودند.

بعد از اتمام جنگ مرد از زندان آزاد شد و به‎ بروکسل برگشت. مرد، پرستار را دید، و پرستار او را، هیچ‎کدام سرخورده نشدند. بعد از مدت کوتاهی‎ باهم ازدواج کردند.

سال‎ها گذشت. آن‎ها چندتا بچه داشتند، پیرتر شده بودند، و دنیا کمی عوض شده بود. پسرشان‎ درسش را در بلژیک تمام کرده بود. و برای فوق‎ لیسانس به آلمان رفت. آن‎جا در دانشگاه عاشق یک‎ زن جوان آلمانی شد. به پدر و مادرش نامه نوشت و به آن‎ها گفت که قصد دارد با او ازدواج کند.

والدین هر دو طرف از این خوشحال‎تر نمی‎توانستند بشوند. قرار گذشتند همدیگر را ببینند و در روز موعود خانواده‎ی آلمانی به خانه‎ی بلژیکی‎ها در بروکسل‎ آمدند. تا پدر آلمانی وارد اتاق نشیمن شد و پدر بلژیکی آمد تا خوش‎آمد بگوید، دو مرد چشم‎درچشم‎ شدند و همدیگر را شناختند. خیلی سال گذشته بود ولی هیچ‎کدام کوچک‎ترین تردیدی نداشت که طرف‎ مقابل کیست. چون در یک دوره‎ی زندگی‎شان هر روز همدیگر را دیده بودند. پدر آلمانی نگهبان اردوگاهی‎ بود که پدر بلژیکی جنگ را در آن گذرانده بود.

زن در نامه‎اش فوری اضافه کرده بود که هیچ‎ خصومتی میان آن دو نیست. با این‎که رژیم آلمان‎ بی‎نهایت شریر بوده اما پدر آلمانی در آن پنج سال‎ کاری نکرده بود که پدر بلژیکی نسبت به او کینه‎ای‎ به دل گرفته باشد.

این دو مرد حالا دو دوست صمیمی‎اند. بهترین‎ لذت زندگی‎شان نوه‎های مشترک‎شان است.

هشت سالم بود. در آن زمان، مهم‎ترین چیز زندگی‎ام بیسبال بود، تیم محبوبم نیویورک که جاینتس‎ بود، و من همه‎ی اعمال این آدم‎ها را که کلاه سیاه‎ و نارنجی به سر می‎گذاشتند با اشتیاق یک طرفدار معتقد دنبال می‎کردم. حتی حالا که به آن تیم فکر می‎کنم-تیمی که دیگر وجود ندارد و در زمینی‎ بازی می‎کردم که دیگر وجود ندارد-تقریبا می‎توانم‎ نام تمام بازیکنان آن تیم را بگویم. آلوین دارک، وایتی لاک‎من، دان مولر، جانی آنتونلی، مونت آیروین، هویت ویل هلمن. اما هیچ‎کدام بزرگ‎تر، کامل‎تر و پرستیدنی‎تر از ویلی مایز نبودند، همان بچه‎ی پرشر وشور سی‎هی.

بهار آن سال، برای اولین بار مرا به تماشای یک‎ بازی مهم تیمم در لیگ بردند. دوستان پدر و مادرم‎ در استادیوم پولوگراندز یک جایگاه اختصاصی‎ داشتند و یک شب آوریل دسته‎جمعی رفتیم تا بازی جاینتس را در مقابل تیم میل‎واکی بریوز تماشا کنیم. نمی‎دانم کدام تیم برد، هیچ جزئی از بازی یادم نیست، فقط یادم است که بعد از این‎که‎ بازی تمام شد و همه‎ی تماشاچیان رفتند، هنوز پدر و مادرم و دوستان‎شان نشسته بودند بحث می‎کردند. آن‎قدر دیر شده بود که مجبور شدیم تمام استادیوم‎ را دور بزنیم و از در اصلی که تنها دری بود که هنوز باز بود خارج شویم. از قضا آن در درست زیر اتاق‎ رخت‎کن بازیکنان بود.

داشتیم از کنار دیوار رد می‎شدیم که چشم‎مان‎ به ویلی مایز افتاد. شکی نبود که خودش است. این‎ ویلی مایز بود با لباس شخصی که در سه‎متری من‎ ایستاده بود. عزمم را جزم کردم و سمت او راه افتادم‎ و تمام شهامتم را جمع کردم و این کلمات به زور از دهانم خارج شد، گفتم: “آقای مایز، می‎شه لطفا به من امضا بدین؟ ”

قاعدتا بیست و چهار سالش بیش‎تر نبود، اما هر کاری کردم نتوانستم اسم کوچکش را صدا کنم.

جوابی که به سؤال من داد سرسری، اما تؤام با مهربانی بود. گفت: “حتما بچه‎جون، حتما. مداد داری؟ ” یادم است پر از زندگی بود، پر از انرژی‎ جوانی، طوری‎که موقع حرف زدن سر جایش بالا و پایین می‎پرید. مداد نداشتم، از پدرم خواستم مدادش‎ را به من قرض بدهد، او هم نداشت، مادرم هم نداشت، معلوم شد هیچ‎کدام از آدم‎بزرگ‎ها ندارد.

ویلی مایز افسانه‎ای ساکت مقابلم ایستاده بود داشت نگاهم می‎کرد. وقتی معلوم شد هیچ‎یک از اعضای گروه وسیله‎ای برای نوشتن همراه ندارند، رو کرد به من و شانه بالا انداخت. گفت: “متأسفم‎ بچه‎جون، حالا که مداد نداری نمی‎تونی امضا بگیری. ” و بعد راه افتاد از استادیوم رفت توی شب.

نمی‎خواستم گریه کنم، ولی اشک‎ها بنا کردند به سرازیر شدن از گونه‎هام و نمی‎توانستم جلویش را بگیرم. از این هم بدتر، تمام راه توی ماشین گریه‎ کردم. بله، سرخوردگی خردم کرده بود اما بیش‎تر، از این بابت که نمی‎توانستم اشک‎هایم را کنترل کنم‎ از خودم متنفر بودم. بچه‎کوچولو که نبودم، هشت‎ سالم بود، و بچه به این بزرگی که نباید برای این‎جور چیزها گریه کند. نه‎تنها امضای ویلی مایز گیرم نیامده‎ بود، هیچ‎چیزی گیرم نیامده بود. زندگی خواسته بود مرا امتحان کند و در همه‎ی زمینه‎ها خودم را ناقص‎ حس می‎کردم.

بعد از آن شب، هرجا که می‎رفتم با خودم مداد می‎بردم. این برایم عادت شده که هروقت از خانه‎ بیرون می‎روم مطمئن شوم که مداد همراهم هست. نقشه‎ی خاصی برای مداد نداشتم ولی دلم می‎خواست‎ همیشه مجهز باشم. یک بار دست‎خالی مانده بودم‎ و نمی‎خواستم این قضیه تکرار شود.

سال‎ها تجربه‎ی زندگی اگر هیچ فایده‎ای نداشته، این‎ درس را به من داده است: اگر مدادی توی جیب‎تان‎ باشد این فرصت را دارید که یک روز وسوسه شوید و بنا کنید به استفاده از آن. خودم هم دوست دارم‎ به بچه‎هایم همین را بگویم، این‎گونه بود که نویسنده‎ شدم.

نیویورکر-۲۵دسامبر۹۵/اول ژانویه‎ی ۹۶ ترجمه‎ی م. ا.  (هفت – ۳۷) ، انتشار در مد و مه: ۲۴ اردی بهشت ۱۳۹۱





نوع مطلب : مثلث: نقد، 
برچسب ها : ادبیات امریکا، عادت های نوشتن، فن نوشتن، پل استر، چرا می نویسم؟، مجله، مجله ادبی مثلث،
لینک های مرتبط :
1396/05/17 05:20
These are truly impressive ideas in about blogging.
You have touched some nice factors here. Any way keep up wrinting.
1396/02/24 23:59
Oh my goodness! Amazing article dude! Thank you,
However I am experiencing issues with your RSS.
I don't know why I am unable to subscribe to it. Is there anybody else having identical RSS problems?
Anybody who knows the solution will you kindly respond? Thanx!!
1396/01/22 20:17
Very energetic blog, I enjoyed that a lot.
Will there be a part 2?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین