مجله ادبی مثلث
ادبیات ایران و جهان
                                                        
درباره وبلاگ

جهت هماهنگی برای معرفی رایگان آثار خود از جمله داستان، شعر و نقد و نیز معرفی کتابهایتان ایمیل بدهید.

Hdolatabadi@yahoo.com
مدیر وبلاگ : امیر حامد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین


ترجمه‎ی احمدپوری

گزیده‎ای از شعرهای عاشقانه‎ی آنا آخماتووا


خورشید در خاطره رنگ میبازد

خورشید در خاطره رنگ می‎بازد،

سبزه تیره‎تر می‎شود،

باد برفی زودرس را

آرام آرام می‎پراکند.

آب یخ می‎بندد. آبراه‎های باریک

ایستاده‎اند.

اینجا چیزی اتفاق نخواهد افتاد،

هرگز!

در آسمان خالی

دشت گسترده، بادبزنی ناپیدا.

شاید بهتر بود هرگز

همسر تو نمی‎بودم.

خورشید در خاطره رنگ می‎بازد.

این چیست؟ تاریکی؟

شاید!

زمستان،

یک شبه خواهد رسید.

۱۹۱۱

او سه چیز را دوست داشت

او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:

دعای شامگاهی، تاووس سفید،

و نقشه‎ی رنگ پریده امریکا.

و سه چیز را دوست نداشت:

گریه‎ی کودکان

مربای تمشک با چائی

و پرخاشجویی زنانه.

. . . و من همسر او بودم.

۱۹۱۱

آنا آخماتووا

آنا آخماتووا

عشق

گاه چون ماری در دل می‎خزد

و زهر خود را آرام در آن می‎ریزد،

گاه یک روز تمام چون کبوتری

بر هره‎ی پنجره‎ات کز می‎کند

و خرده نان می‎چیند.

گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می‎جهد

و چون یخ نمی‎بر گلبرگ آن می‎درخشد،

و گاه حیله‎گرانه تو را

از هرآنچه شاد است و آرام

دور می‎کند.

گاه در آرشه‎ی ویولونی می‎نشیند

و در نغمه‎ی غمگین آن هق هق می‎کند،

و گاه زمانی که حتی نمی‎خواهی باورش کنی

در لبخند یک نفر جا خوش می‎کند.

۱۹۱۱، تسارسکویه‎سلو

مؤدبانه پیشم آمدی

مؤدبانه پیشم آمدی.

با لبخندی بسیار نرم و با نزاکت.

لبان تو نیمی کاهلانه و نیمی با ظرافت

بر دستم چسبیدند،

و یک لحظه چشمان رازناک تو

با تقّدس تندیسی در چشمانم خیره شد.

من کوشیدم رنج جانکاه ده ساله را،

شب‎های بی‎خوابی، رؤیاهای آشفته‎ام را،

در یک کلام باز گویم.

در یک کلام آن را نجوا کردم.

تو رفتی، دنیای من

بار دیگر تهی و خلوت.

۱۹۱۳

چه کنم که توان از من میگریزد

چه کنم که توان از من می‎گریزد،

وقتی نام کوچک او را

در حضور من بر زبان می‎آورند.

از کنار هیزمی خاکستر شده

از گذرگاهی جنگلی می‎گذرم

بادی نرم و نابهنگام می‎وزد،

و قلب من در آن

خبرهایی از دوردست‎ها می‎شنود، خبرهای بد

و زنده است، نفس می‎کشد،

اما غمی به دل ندارد!

۱۹۱۲، تسارسکویه‎سلو

آنا آخماتووا

آنا آخماتووا

ظرافت را نمیتوانی

ظرافت را نمی‎توانی

با چیزی درآمیزی، رام خوئی را هم.

بیهوده شانه‎ام را

بر خز مپیچ.

بس است دیگر. خواهش می‎کنم،

نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پرسوز،

آن نگاه وحشی و گرسنه را

بهتر می‎شناسم!

دسامبر ۱۹۱۳، تسارسکویه‎سلو

لبخندی به لب دارم. . .

لبخندی به لب دارم؛ موجی گذرا،

پیش از آن‎که لب‎ها از هم باز شوند.

و من آن را برای تو نگه می‎دارم:

این هدیه‎ی عشق است برای من و هدیه‎ی من برای تو.

ستیزه‎جویی و ناسازگار-عیبی ندارد.

دیگران را دوست داشته‎ای، دروغ گفته‎ای، مهم نیست.

من بازو در بازوی داماد خاکستری چشم خود

بر روی ابرها به معبد مقدس می‎روم.

۱۹۱۳

او حسود بود. . .

او حسود بود، نگران و آسیب‎پذیر،

دوستم داشت

چون بتی مقدس،

اما پرنده‎ی سفیدم را کشت

تا دیگر نتواند از گذشته‎ها سرایی کند.

شامگاهان پا درون اتاق نگذاشته گفت:

“عاشقم باش، بخند، شعر بگو! ”

من پرنده‎ی شاد را

در کنار درخت صنوبر چال کردم

و قول داد دیگر گریه نکنم،

اما دل من بدل به سنگ شد،

و پرنده ترانه‎ی شیرین خود را

همیشه و همه جا تنها در گوش من خواند.

۱۹۱۴

آنا آخماتووا

آنا آخماتووا

جدایی

گوئی همین دیروز بود

غروبی و سراشیب دشتی

در گوشم خواند: “فراموشم نکن. ”

اکنون تنها بادها هستند

و فریاد هی هی چوپان‎ها،

همهمه درختان سدر

در کنار جویبارهای زلال.

۱۹۱۴

خانهی سفیدت را. . .

خانه سفیدت را، باغ آرامت را ترک خواهم گفت

و زندگیم را تهی و پاک خواهم کرد.

آنگاه تو را در شعرم خواهم ستود

آن‎گونه که هیچ زنی تا حال نکرده است.

و همیشه پاره‎ای خواهم بود از زندگی تو.

از بهشتی که برایم ساختی،

گرانبهاترین‎ها را خواهم فروخت؛

عشق‎ات را، نازک اندیشی‎ات را.

۱۹۱۳

خاطره‎ای در درونم است

خاطره‎ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید.

غمگین‎تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه‎زا شنیده است.

می‎دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می‎کنند، بی‎آن‎که‎روح را از او برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده‎ای در درون من

تا اندوه را جاودانه‎سازی.

۱۹۱۶

آری من آن. . .

آری من آن جمع‎های شبانه را دوست داشتم:

گیلاس‎های پر از یخ بر میزی کوچک.

بخار خوش بو و رقصان قهوه،

گرمای مطبوع آتش سرخ،

شوخی‎های تند و تیز ادبی،

و نگاه نخستین یک دوست، شرم‎آگین و وحشت زده

۱۹۱۷

مرا دوست نداری

موضوع بسیاری ساده است و روشن،

هرکسی آن را می‎فهمد:

تو مرا دوست نداری

و هرگز دوست نخواهی داشت.

من چرا چنین دلبسته‎ام

به مردی کاملا بیگانه؟

چرا شامگاهان

چنین از ته دل برایت دعا می‎کنم؟

چرا دوستم را، کودک مو طلائی‎ام را

شهر محبوبم را، سرزمینم را

ترک کرده‎ام

و در خیابان‎های این پایتخت بیگانه

چون کولی سیاه‎پوشی

سرگردانم؟

اما چه زیباست

اندیشه‎ی دیداری دیگر با تو؟

۱۹۱۷

از تو گسستهام دیگر

از تو گسسته‎ام دیگر

و آتش درونم را آرامشی است اینک.

دشمن جاودانی‎ام اکنون باید یاد بگیری

چگونه با تمامی قلب عاشق باشی.

من اینک رها شده‎ام، با زندگی آسوده

خوابی سنگین خواهم کرد

تا شهرت با هیابانگ کرکننده‎ی خود

سپیده دمان برایم شادی آورد.

نه نیاز به دعایت دارم

نه انتظار نگاهی به وداع.

بادهای نرم التهاب دل را فرومی‎نشانند.

پس چنین پنداشتی. . .

پس چنین پنداشتی که من هم

همه چیز را پس از مدتی فراموش می‎کنم؛

که به زانو می‎افتم

در مقابل اسب سرکش تو ناله می‎کنم؛

که سراغ جادوگری می‎روم

تا جامی از هلاهل برایم بجوشاند.

نه نگاهی نه ناله‎ای نه دعائی

نفرین بر تو! سزای تو این است.

سوگند به بهشت

به تمامی آن‎چه مقدس است و حقیقت سوگند

به شب‎های پر التهاب شور و شرر،

دیگر پیش تو باز نمی‎گردم

۱۹۲۱

آنا آخماتووا

آنا آخماتووا

و اینک پاییز رسید پر رنگ و میوه

و اینک پاییز رسید پر رنگ و میوه

چه دیر پا بود انتظار من.

پانزده بهار سراسر شادکامی

زمین را در آغوش کشیدم،

و هرگز از آن جدا نشدم

تا پاییز را از خفته‎ی خود را

در جانم زمزمه کرد.

سپتامبر ۱۹۶۲

مرا به شگفتی وا میداری. . .

مرا به شگفتی وامی‎داری وقتی می‎گویی فراموشت می‎کنند!

مرا صدها بار فراموشم کرده‎اند.

صدها بار در گور آرام گرفته‎ام،

گوری که شاید اکنون در آنم.

الهه شعر کور شد و گنگ،

و چون دانه‎ای در زمین گندید

تا کی بار دیگر چون ققنوس

از میان خاکستر خود پر بگیرد به سوی آبی اثیری

لنینگراد، ۲۱ فوریه ۱۹۵۷

جدائی بر ایمان چه مفهومی دارد

جدائی بر ایمان چه مفهومی دارد

اگر این دلخوشی‎های لعنتی نبود؟

فاجعه‎ها از دست ما خسته‎اند.

شهرت آیا از پا در خواهد آمد؟

ساعت آیا ۱۳ بار خواهد نواخت؟

یا این‎که فراموشی، فرامو. . . فرا

ما را از پا در خواهد. . . درخواهد. . .

کیست که این گونه آشنا به در می‎زند؟

باید در را باز کنم

بر غمی که از نو به مبارک باد آمده است

۱۹۵۹

سمرقند شماره دهم

انتشار در مد و مه: تیرماه ۱۳۹۲





نوع مطلب : مثلث: شعر، 
برچسب ها : آنا آخماتووا، ادبیات روس، اشعار عاشقانه، شعر، شعر خارجی، شعر عاشقانه، literature magazine،
لینک های مرتبط :




1397/02/7 18:53

You stated this adequately.
cialis name brand cheap prix cialis once a da we recommend cheapest cialis buy cialis cheap 10 mg how to purchase cialis on line price cialis wal mart pharmacy where to buy cialis in ontario wow cialis 20 how to purchase cialis on line cialis 200 dollar savings card
1397/02/4 03:44

You said it very well..
viagra cheap uk cheapest place to buy viagra viagra buy uk buy viagra internet buy viagra south africa where to buy herbal viagra uk viagra prices sildenafil uk pharmacy buy viagra forum viagra online cheap
1397/01/17 19:27

You actually said it superbly!
low dose cialis blood pressure cialis generika enter site 20 mg cialis cost how do cialis pills work cialis pills price each comprar cialis navarr cialis tablets australia acheter du cialis a geneve buying cialis overnight cialis 5 mg effetti collateral
1397/01/3 15:51

Beneficial knowledge. Thanks a lot!
low dose cialis blood pressure how to purchase cialis on line tadalafil 5mg only here cialis pills cialis pills in singapore cialis dosage amounts generic cialis click here cialis daily uk generic low dose cialis the best choice cialis woman
1396/12/10 22:38
من واقعا از طراحی و طرح سایت شما لذت می برم.

این بسیار آسان است در چشم که باعث می شود آن را بسیار لذت بخش تر برای من به اینجا آمده است
و بیشتر بازدید کنید. آیا شما یک توسعه دهنده را استخدام کردید تا تم خود را ایجاد کنید؟
کار عالی!
1396/12/4 18:30
من از طریق پسر عموی من این وبسایت را توصیه می کنم. من دیگر مطمئن نیستم که آیا این پست به صورت نوشته شده باشد یا خیر
از او به عنوان هیچ کس دیگری چنین تقریبا تقریبا مشکل من را نمی دانم.
تو شگفت انگیزی! متشکرم!
1396/03/31 20:00
Hi my friend! I wish to say that this article is awesome, great written and come with
approximately all significant infos. I would like to look more
posts like this.
1396/02/27 16:53
This is a topic that is close to my heart...
Cheers! Where are your contact details though?
1396/02/25 02:34
An intriguing discussion is definitely worth comment. There's no
doubt that that you should publish more on this subject, it might not be a taboo matter
but typically people don't speak about these topics.
To the next! Kind regards!!
1396/02/21 09:01
You could definitely see your expertise within the paintings you write.
The arena hopes for more passionate writers such as you who are not afraid to say
how they believe. All the time go after your heart.
1396/02/1 16:55
Hello There. I found your blog using msn. This is an extremely
well written article. I will make sure to bookmark it and return to read more of your useful
information. Thanks for the post. I will definitely return.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر