تبلیغات
مجله ادبی مثلث - «پادگان خاکستری» داستانی از غلامحسین ساعدی
مجله ادبی مثلث
ادبیات ایران و جهان
آلبر کامو  ویلیام فاکنر اگزوپری صادق هدایت


بازخوانی داستان

«پادگان خاکستری» داستانی از غلامحسین ساعدی

یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم که پادگان بزرگی پشت خانه‎ی ما (که مانند برجی‎ از قلب کویر قد کشیده است) پیدا شده. تعداد بی‎شمار چادرها مانند لکه‎های خاکستری‎ در سرتاسر شن‎زار بزرگ پراکنده است. مدت کوتاهی نگذشته بود که چادرها را بر چیدند و چند ساختمان از آجر سبز ساختند. سربازان مانند سنگ‎ریزه‎ها در تمام بیست و چهار ساعت در بیرون پخش و ولو بودند. برای آنها ساختمانی لازم نبود.

از روزی که آنها آمدند، من و زنم از پنجره‎ی کوچک بالای برج مراقب آنها بودیم‎ در تمام اوقات بیکاری (در آن موقع سال اغلب ما کاری نداشتیم) می‎نشستیم پشت پنجره. آه که چه تلاش خستگی‎ناپذیری داشتند. سالهای سال بود که ما از شلوغی دور بودیم. من و زنم در قلب کویر زندگی ساکتی داشتیم. شن‎زار بزرگ و کویر آرام تنها تماشاگاه‎ ما بود. اما پادگان، در همان روزی که پشت خانه‎ی ما پیدا شد، وضع خانه‎ی ما نیز عوض‎ شد، دیگر دیوار آهنی نیز نمی‎توانست حالت محرمیت خانه‎ی ما را حفظ کند.

چند روز اول کامیونهایی از دوردست می‎آمدند و در افق می‎نشستند و بار خود را خالی می‎کردند. بعد مثل کلاغ به طرف نامعلومی پرواز می‎کردند. زنم هر وقت که بالا بودیم از وحشت و ناراحتی خود را به من می‎چسباند و وقتی اطمینانش می‎دادم که کاری‎ به کار ما ندارند و کسی نمی‎تواند بفهمد که ما دو تا تنها در این برج فراموش شده هستیم و زندگی می‎کنیم ساکت می‎شد.

از پنجره‎ی چهار گوش بالای برج به پایین چشم می‎دوختیم. ساختمانهائی قرینه و مساوی هم، که پنجره‎هاشان مانند دهانه‎ی چاه گرد و سیاه بود، مقابل حاشیه‎ی راست پنجره‎ی ما پیدا می‎شد و ما احساس می‎کردیم که زندگی تازه‎ای زیر پای ما در حال تکوین‎ است. سربازان، آه چه سربازانی، با تمام مشقت‎هائی که هیولای نظم می‎تواند بر موجود آزادی تحمیل کند، هنوز زنده بودند، در بیرون به خود می‎پیچیدند، غذا می‎پختند، مشق می‎کردند. ما صدای استخوانها و عضلات را می‎شنیدیم، مشق‎ها را تماشا می‎کردیم و بوی غذا از ده‎ها متر پائین بالا می‎آمد و زنم مجبور می‎شد پنجره را ببندد. از نصفه‎های شب بیدار می‎شدند، صدای طبلشان من و زنم را از خواب بیدار می‎کرد، قبل از هر کاری پله‎ها را بالا می‎رفتیم، جلو پنجره‎ی کوچک می‎نشستیم و همان جا شیر سرد را می‎خوردیم، سربازها جمع می‎شدند و از هر چهار گوشه‎ی پنجره جلو می‎آمدند و از میله‎هائی که پنجره‎ی ما را قاچ‎قاچ کرده بود عبور می‎کردند، دسته‎ی موزیک از پشت‎ یکی از ساختمانهای آجری پیدا می‎شد، همگی می‎آمدند در چهارگوش وسط پنجره می‎ایستادند و دیگران به فاصله‎ای دور دایره‎ای درست می‎کردند، دسته‎ی موزیک شروع می‎کرد و بعد صداش می‎برید، مردی با صدای ضعیف چیزهائی می‎گفت، دسته‎های سربازان، دوان‎ دوان فاصله می‎گرفتند، سرودی یکنواخت و سرسام‎آور از کف بیابان بالا می‎آمد، زنم‎ سرش را از میله‎های پنجره بیرون برده و گوش می‎کرد و بعد خود را بالا می‎کشید و به من‎ تکیه می‎داد و هر روز که می‎گذشت زنم به هنگام صبح عقیده پیدا می‎کرد که آنها امروز کار بسیار مهمی را شروع خواهند کرد، اما من این فکر را می‎خواستم به هر صورتی شده‎ از مغز او بیرون کنم. آفتاب کویر به زودی روی ساختمانها پخش می‎شد، شن‎زار بزرگ‎ داغ می‎گشت، رنگ قرمز تیره‎ای از زمین بالا می‎آمد، کارها شروع می‎شد، راه رفتن، دویدن و ایستادن، با چه نظم و با چه خشونتی. بعد از مدت کوتاهی ما دیگر می‎دانستیم‎ که در یک ساعت معینی در کدام یک از قاچ‎های پنجره آنها به چه کاری مشغولند، تفنگ‎دارها همیشه قاچ وسطی را داشتند، در آن‎جا جمع می‎شدند، می‎خوابیدند و بلند می‎شدند روی زمین درازکش می‎کردند و ما از روی حرکاتشان می‎فهمیدیم که ماشه‎ها را چکاندند بدون این که صدائی بالا بیاید. قاچ وسطی باغ عجیبی شده بود، بوته‎های تفنگ از بین بازوان سربازانی که مثل ساقه‎های کنده به زمین چسبیده بودند می‎روئید و جلو می‎آمد. کلاغ پرها مانند حاشیه‎ای همیشه دور پنجره‎ی ما می‎دویدند، بعد دسته‎ای که‎ دولادولا از بالا می‎آمدند و پخش می‎شدند و ناپدید می‎شدند، بعد دسته‎ای پیدا می‎شدند که بالاتر از کلاغ پرها قدم آهسته می‎رفتند و دسته‎ی دیگری که بدون وقفه می‎دویدند و می‎دویدند، زنم با چشمان از حدقه درآمده آنها را تماشا می‎کرد. زنم به من می‎گفت که‎ که در بدن تک‎تک آنها فنری است که آنها را مثل عروسک می‎جنباند. دود غلیظی از ساختمانها بلند می‎شد، از بین دود بوته‎های تفنگ را می‎دیدیم و بوی غذا را می‎شنیدیم‎ و بوته‎های تفنگ می‎خزید و رشد می‎کرد و قاچ وسطی یک دفعه و ناگهانی خالی می‎شد، شن‎های درشت، شن‎های قرمز و درشت زیر آفتاب رنگ می‎گرفت و می‎گداخت، دوارسر عجیبی عارض من می‎شد، احساس می‎کردم که چیزی در درون سرم در حال غلیان و جوشش‎ است. کورمال‎کورمال پله‎ها را پائین می‎آمدم و می‎رسیدم پائین و می‎افتادم روی سکوی‎ شنی دهلیز. اما زنم در بالا پشت پنجره بود، چشمانش سرخ می‎شد، سرش گیج می‎رفت، سرش را به میله‎ها تکیه می‎داد اما نگاهش را از کویر نمی‎گرفت. می‎رفتم از پائین پله‎ها صدایش می‎زدم، می‎دیدم در بالا مثل کلاغی پشت پنجره نشسته و انگشتش را به لب‎ گرفته، اما حاضر نبود پائین بیاید، دوباره تنها برمی‎گشتم و تب می‎کردم، خودم تنها شیر را می‎خوردم و دراز می‎کشیدم و می‎افتادم. شب که می‎شد تبم بالا می‎رفت، صدای‎ پاهای زنم را از پله‎ها می‎شنیدم که دوان‎دوان پائین می‎آمد و از دستم می‎گرفت و به زور بلندم می‎کرد و با اصرار و التماس مرا بالا می‎برد. پشت پنجره که می‎رسیدیم، ستونی‎ دود غلیظ از وسط کویر بلند می‎شد و توی آن پرچمی از آتش، و دور آن حلقه‎ای از سر- نیزه. نگاه می‎کردیم، هر دو می‎لرزیدیم، زنم مرا در آغوش می‎گرفت، دنده‎های سینه‎اش‎ به قفسه‎ی من می‎خورد و هی می‎پرسید: “چه خبر است، چه خبر است؟ من با اشاره‎ی انگشت بهش می‎فهماندم که نباید حرف بزند. بعد هر دو گوش می‎دادیم، صدای شیپوری‎ بلند می‎شد، بلند و خفه می‎نواخت، زنم می‎گفت: “راستی چرا صدا این‎طور می‎برد و می‎شکند؟ “مدتی بعد دیگر ما نمی‎توانستیم بیرون را ببینیم، تنها صداها را می‎شنیدیم. صدای مرد بلند قد و لاغری را که از دور فرمان‎هایش را می‎داد، ما چند بار سایه‎ی او را دیده بودیم ولی شب‎ها صدایش همه‎ی کویر را پر می‎کرد. برجی بود با یک حنجره و چه‎ نعره‎هائی. بعد زمان دیگری می‎رسید، صدای گام آنهائی را که شب‎ها تفنگ بدوش چرخ‎ می‎زدند. آنهائی که به دو می‎رفتند و به دو برمی‎گشتند، صدای نفیر خواب‎ها، نفس‎ها، صدای جمع شدن عضلات، صدای گام‎های سنگین، صدای دویدن‎هائی که به جائی‎ نمی‎رسید و همه جا پر بود از التهاب تمام نشدنی و دلهائی که بیهوده می‎طپید. دیوانه‎وار آمدند و برای خود حسرت کده‎ای ساختند که نمی‎توانستند بیرون بیایند و نفس بکشند.

غلامحسین ساعدی

ساعدی در دهه پنجاه

2

از توی قاچ وسطی نگاه می‎کردیم، آفتاب وسط آسمان شعله‎ی قرمزی روی شن‎ها پخش‎ می‎کرد. توی آفتاب ده‎ها، صدها چراغ روشن کرده بودند. نور چراغ‎ها دیده نمی‎شد، دود نامرئی بیرون می‎دادند، تفنگ‎ها را روی چراغ گرفته بودند و من و زنم کلاغ‎پرها را می‎دیدیم که مانند حاشیه‎ای دور قاچ وسطی می‎چرخیدند. بعد روی زمین می‎خوابیدند. باز صداها را نشنیدیم، زنم از ترس مبهوت شده بود و تکیه داده بود به من، و من تنها صدای قلب او را می‎شنیدم، صدای قلب او را.

از پنجره‎ی کوچک آویزان شدیم پائین، صدای مرد بلند قد را شنیدیم، روی پایه‎ای بالا رفته بود، دیگران بالا جهیدند و همان طور ماندند، بعد شروع کردند به راه رفتن، ده‎ها بار، صدها بار پنجره ما را پوشاندند و به‎طور عرضی تمام کردند. من و زنم پایین‎ آمدیم. تب شدیدی عارض من شد. تبی که هر روز دچارش می‎شدم. هر دو پایین پله‎ها روی سکوی شنی دهلیز گرفتیم و خوابیدیم، توی تاریکی کنار هم بودیم، از ترس به هم‎ چسبیده بودیم، نور تندی که از پنجره‎ی بالا وارد می‎شد در پیچ و راه پله‎ها می‎ماند و نمی‎توانست پائین بیاید. صدای گامهائی محکم از دیوار خانه مثل آب نفوذ می‎کرد، ولی خیلی زود فهمیدیم که مرد بلند قد رفته، کلاغ پرها دارند می‎پرند و دوده‎های چراغ، آری دودهای چراغها دوباره دماغه‎ی تفنگ‎ها.

بقیه مدت را خوابیدیم، چند ساعت بعد زنم مرا بیدار کرد، دستهایش را روی‎ شانه‎ام گذاشته بود، نفسش ملتهب بود، آرام درحالی‎که صورتش را نزدیک آورده بود گفت: “می‎شنوی؟ بویش را می‎شنوی؟ ها؟ “راست می‎گفت، احساس کردم اتفاقی می‎افتد و مدت زیادی نمانده است. هر دو با عجله پله‎ها را بالا رفتیم و رفتیم درحالی‎که نفسمان‎ می‎گرفت پشت پنجره‎ی کوچک رسیدیم و نگاه کردیم، نه به شنزار کویر، نه به ماسه‎ها و پادگان، هر دو نفر درحالی‎که محکم از دست هم چسبیده بودیم از قاچ وسطی به دور- دست کویر نگاه کردیم، ابر آتشین کوچکی، مثل بچه‎ی ماری آمده و در گوشه‎ی افق چنبر زده، افتاده و مانده بود.

۳

آن شب وقتی من و زنم پیازها را از پشت بام جمع کردیم و پائین آوردیم و کارمان‎ تمام شد و رفتیم جلو پنجره‎ی کوچک بنشینیم شب دوشنبه بود. شبهای دوشنبه برای‎ پادگان آذوقه می‎رسید، تعداد بی‎شماری کامیون مثل مگس می‎آمدند و در افق می‎نشستند و سربازان برای حمل آذوقه از شنزار بزرگ راه می‎افتادند، صدها خط طویل و دراز پنجره‎ی ما را شیار می‎زد، اما موقع برگشت صف‎ها بریده‎بریده می‎شد، هر سرباز باری به دوش‎ می‎گرفت، عرق ریزان پخش می‎شدند و شنزار را سیاه می‎کردند، من و زنم، از پنجره‎ی کوچک آویزان می‎شدیم و احساس می‎کردیم که کویر دارد زیر پای ما جان می‎گیرد، نجواهائی‎ می‎شنیدیم، حرف می‎زدند، زمزمه‎هائی بود، آوازهای خفه که با اشتیاق تمام می‎خواندند، صدای استخوانها، دلهائی که می‎تپید، صدای آدمها.

آن شب وقتی من و زنم پشت پنجره نشستیم، هنوز پادگان به‎طور اسرارآمیزی در پیچ و تاب بود، دوباره همان ستون سیاه و حلقه‎ی آتش. و چند لحظه بعد میدان پاک و تمیز شد. همان شنزار قدیمی را دیدیم اما منتظر نشسته بودیم. شب خیلی زود کویر را پوشاند، ماه قرمزی روی آسمان پیدا شد. آسمان سیاه بود و قرمزی ماه حتی لکه‎ای روی‎ زمین نیانداخت. من و زنم کنار هم بودیم، کنار هم و چسبیده به یکدیگر. دلهای هر دو نفر ما از اضطراب می‎تپید، از اضطرابی سنگین و کشنده.

غیر از ما دو نفر کسی نمی‎دانست که چه اتفاقی در حال تکوین و وقوع است. مار قرمز چنبر زده بود و داشت بزرگ می‎شد و بزرگ می‎شد، قد می‎کشید و مانند اژدهائی در سرتاسر افق دراز می‎شد. زنم پرسید: “شکمش را می‎بینی؟ آفتاب رفته، اما قرمزی تمام‎ نشده. “و شروع کرد به لرزیدن. دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم: “مطمئنا امشب شروع می‎شود. “در این لحظه شیپورچی از پائین ستون بلند شد و ایستاد و به‎ شیپور دمید. ما با وحشت به افق نگاه کردیم. کامیونها آمده بودند. چشم‎های روشن‎ آنها از پشت دریای شن دیده می‎شد. صدای شیپور چندین بار در همه جا پیچید، بعد مرد لاغر بلند قد بیرون آمد، صدای بلند و کشدارش بلند شد. دسته‎دسته بیرون‎ ریختند، شیارهای عرضی بر پنجره‎ی ما رسم کردند و ایستادند. مرد بلند قد فرمان داد،

صدایش در میدان پیچید و شیارهای عرضی طول پنجره را پیمودند. زنم دستش را جلو چشمانش گرفت و گفت: “سرم گیج می‎رود”از شانه‎هایش چسبیدم، بدنش گرمای مطبوعی‎ پیدا کرده بود. بعد برایش گفتم: “دیگر آسوده هستیم، خاطر جمع هستیم، آذوقه را پائین آورده‎ام، درها را کیپ بسته‎ام و محکم کرده‎ام. تازه هر لحظه که می‎خواهد بگذار شروع شود”. چند لحظه در حالتی بودیم که به خواب شباهت زیادی داشت، خوابی که‎ مطبوع و دلچسب و لذت‎بخش بود. وقتی به بیرون نگاه کردیم تمام کویر خلوت‎خلوت‎ شده بود، ساختمانهای پادگان خاموش و خفه افتاده و مانده بودند، شیارها بالا و بالاتر رفته به حاشیه‎ی بالائی رسیده بود. قرمزی ماه کمتر شده، زردی بیشتری پیدا کرده‎ بود. روی ستون مرد شیپورچی چمباتمه زده، شیپورش را گذاشته بود جلوش، اما همه جا سوت و کور بود. زنم سرش را از قاچ وسطی بیرون کرد و آویزان شد و به دقت گوش داد و درحالی‎که دستم را لای انگشتانش می‎فشرد فریادی کشید. صدایش چند بار در کویر پیچید، صدای فریادی در کویر پیچید که به صداهای قبلی شباهتی نداشت. من و زنم‎ خود را بالا کشیدیم. شیپورچی سرش را بلند کرد و با وحشت دور و برش را نگاه کرد. زنم گفت: “نشنید”من چیزی نگفتم. سردرد من شروع شده بود. اما او حاضر نبود که من‎ پائین بروم. چند ساعتی را آنجا ماندیم و خیلی واضح می‎دیدیم که هر لحظه مار بزرگ، بزرگتر و بزرگتر می‎شد، شکمش برآمده‎تر می‎گشت. در این اثنا مرد بلند قد از ساختمانی‎ بیرون آمد و ایستاد. با دقت نگاه کرد و شمشیرش را بالا برد و پائین آورد و بعد به‎ عقب برگشت و صدای شیپور بلند شد. سربازان مثل ذرات قهوه‎ای از بالای پنجره‎ها آرام‎آرام می‎ریختند پائین. در این موقع بود که یک دفعه و ناگهانی اژدهای قرمز غروب دهانش را باز کرد و من و زنم با سرعت پنجره را بستیم و نشستیم پشت آن. ماه‎ مانند هیزم نیم سوخته چند بار وول خورد، سربازان با سرعت بیشتری جلو آمدند و ذرات قهوه‎ای به قاچ وسطی نزدیکتر شدند. صدای افتادن‎ها، صدای استخوانها، صدای نفس‎ها و قلب‎هایشان را می‎شنیدیم. در همین حال دو کوه شن از حاشیه‎ی افق به‎ طرف ما به حرکت درآمد و باد سرخ با نیروی عجیبی دمید و در یک لحظه تمام ذرات‎ قهوه‎ای را پوشاند و پاک کرد و از بین برد و ما دیگر ندیدیم. طوفان وحشتناکی شروع‎ گشت. طوفان کویری با درندگی عجیبی به سراغ پادگان آمده بود. ساختمانهای پادگان‎ را مثل مقوا از زمین می‎کند و می‎پراند بالا. صدای شیپور از جائی بلند شد. اما ما می‎دانستیم‎ که عاقبتی ندارد. صدا آرام‎آرام دور شد و ناگهان با شدت وحشتناکی اوج گرفت و بعد برید. ما دیگر چیزی نمی‎دیدیم. دیواری از شن جلو پنجره‎ی ما ایستاده بود و دیوی پشت آن به خود می‎پیچید و می‎غرید. من و زنم همدیگر را بغل کرده بودیم و گوش می‎کردیم. گوش می‎کردیم و من احساس می‎کردم که لحظه به لحظه آرامش عجیبی‎ سینه‎ی زنم را پر می‎کند. یک ماه تمام، ازآن‎روزی که پادگان آمده بود، این آرامش را در او ندیده بودم.

صدای دویدن، صدای استخوانها، صدای فرمان و شیپور، صدای مرد بلند قد و لاغر، صدای استغاثه و ناله‎ها آرام‎آرام دور خفه می‎گشت و ما به بالا نگاه کردیم. هیزم‎ نیم سوخته‎ی آسمان برای خودش تکان می‎خورد و می‎پیچید.

مطب دلگشا۱۳۴۱

*این داستان از جمله داستانهای منتشر نشده غلامحسین ساعدی بوده که نخستین بار توسط دکتر علی اکبر ساعدی در اختیار علی دهباشی قرار گرفت و در شماره پنجم کلک منتشر شد.

انتشار در مد و مه: تیر ماه۱۳۹۱





نوع مطلب : مثلث: داستان کوتاه، 
برچسب ها : بازخوانی داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه فارسی، علی اکبر ساعدی، علی دهباشی، غلامحسین ساعدی، مجله کلک، پادگان خاکستری، گوهر مراد، داستان های گوهر مراد، آثار گوهر مراد، مثلث، مجله، مجله ادبی، مجله ادبی مثلث، مجله ادبی پیاده رو، مجله ادبی دیباچه، مجله ادبی جن و پری، محمود دولت آّبادی، نون نوشتن، متن داستان های ایرانی، متن اصلی آثار جیمز جویس، فیلتر شکن، دانلود فیلتر شکن، دانلود فیلتر شکن رایگان، حمید حامی، دانلود جدیدترین آلبوم حمید حامی، محمد علیزاده، محسن یگانه،
لینک های مرتبط :
1396/04/31 07:55
Thanks for your marvelous posting! I certainly enjoyed reading it,
you will be a great author. I will ensure that
I bookmark your blog and will come back sometime soon. I
want to encourage you continue your great job, have a nice day!
1396/04/4 21:27
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب ابتدا آیا واقعا حل و فصل درست
با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما در واقع قادر به من مؤمن
متاسفانه تنها برای کوتاه در حالی که.
من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در منطق
و یک ممکن است را سادگی به کمک
پر همه کسانی معافیت. در صورتی که شما که می توانید انجام من خواهد قطعا
تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
1396/02/25 07:26
Do you mind if I quote a few of your posts as long as I provide credit and sources back to your weblog?
My blog site is in the exact same niche as yours and my users would truly benefit
from some of the information you provide here. Please let me know if this alright with you.
Regards!
1396/01/18 11:10
I have been exploring for a little bit for any high quality articles or blog posts on this sort of area .
Exploring in Yahoo I at last stumbled upon this website.
Studying this info So i am happy to show that I've a very good uncanny
feeling I found out just what I needed. I most certainly will make sure to do not overlook this web site and give it a glance regularly.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین